تبليغاتX
پرواز به سوی یار
 
آخرين مطالب
صل الله علیک یا فاطمه (س)
پروازی دیگر...
آمدیم، نبودید
صدای خروس،سگ،الاغ...
خاطرات آزادگان تکریت 12
به خود بیائید...
آرشيو مطالب
هفته سوم فروردین 1391
هفته چهارم دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته دوم مهر 1389
هفته اوّل بهمن 1388
پيوندهاي روزانه
دانلود مداحی حاج محمود کریمی
آرشيو پيوندهاي روزانه
پيوندها
سایت مقام معظم رهبری
سایت آیت الله مکارم شیرازی
سایت آیت الله بهجت
سایت آیت الله سیستانی
آمود آرچیتکتور
کانون تخصصی رسالت
آسمانی در رخ باران
سایت شهید آوینی
سایت شهید برونسی
یک برنامه نویس
راه امام و شهدا
حيدريم
معماران جوان
هاست رایگان
نایب
خاطراتی از آزادگان تکریت 12
منجی آخرالزمان
حسینیه قرآن و عترت
شهدای تفحص
مهندسی معکوس 2سیده تا خدا
صل الله علیک یا فاطمه (س)
السلام علیک یا فاطمه الزهرا

السلام علیک یا خیرالنساء

السلام علیک یا ام ابیها

السلام علیک یا ام الحسین (ع)

ایام شهادت بهترین ومظلوم ترین بانوی عالم تسلیت باد.

Ali | 6:50 - یکشنبه بیستم فروردین 1391
+ |
پروازی دیگر...

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

السلام علیک یا اباعبدالله

باری دیگر یکی از فرزندان آسمانی میهنمان با اقتدا به سید وسالار شهیدان بسوی جایگاه اصلی خود پرکشید.


مصطفی جان شهادتت مبارک، روحت شاد وراهت پر رهرو باد

Ali | 7:13 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
+ |
آمدیم، نبودید

یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.

(و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده اند؛ ولی شما نمی دانید. بقره، 154)

Ali | 23:16 - شنبه بیست و ششم آذر 1390
+ |
صدای خروس،سگ،الاغ...
شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت:امشب نمیشه کارکرد.می ترسم بچه ها شهید بشن.

تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم وفکر میکردیم که صالح گفت:یه فکری!همه سرامونو بردیم توی هم.حرف صالح که تموم شد.زدیم زیر خنده وراه افتادیم.حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم.رفتیم جایی که پر از آب وباتلاق بود.موشی هم پیدا نمیشد.انگار بیابون ارواح بود.فاصلمون با عراقیا خیلی کم بود،اما هیچ سروصدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم.شیخ اکبر که فرماندمون بود گفت:یک،دو،سه. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دوازده نفرمون زلزله ای به پا کرد. هر کسی صدایی از خودش درآورد.

صدای خروس،سگ،بز،الاغ و...

چیزی نگذشته بود که تیربارا وتفنگای عراقیا به کار افتاد. جیغ ودادمون که تموم شد، پوتینارو گذاشتیم زیر بغلمون ودویدیم طرف بلدوزرا. ما می دویدیم وعراقیا آتیش می ریختن.تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم. عراقیا اونشب انگار بلدوزرها رو نمی دیدند. تاصبح گلوله هاشونو تو باتلاق حروم کردند وما با خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.

Ali | 14:47 - جمعه سی و یکم تیر 1390
+ |
خاطرات آزادگان تکریت 12

برای خواندن خاطرات زیبای آزادگان تکریت ۱۲

روی عکس کلیک کنید. . .

Ali | 19:51 - دوشنبه دوازدهم مهر 1389
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

موضوعات مطالب
خبرها
ورزشی
دانشگاهها
عکس




پخش زنده


کانون تخصصی قرآن و نماز رسالت

ساير امکانات

RSS